احترام به والدین و تکریم عالمان راستین

 

از جمله رموز موفقیت انسان در زندگی مادی و معنوی رعایت احترام و ادب در مقابل والدین است.

قرآن شریف می فرماید:

{وقضی ربک الا تعبدوا الا ایه و بالوالدین احسانا اما یبلغن عندک الکبر حدهمااو کلاهما فلا تقل لهما اف و لا تنهر هما و قل لهما قولا کریما.}

پروردگار تو حکم نمود که جز او را نپرستید وبه پدر ومادر کاملا نیکی کنید.واگر یکی از پدر ومادر یا هردو نزد تو به پیری رسیدند کمترین اهانتی به آنها روا مداروبر آنها فریاد مزن و گفتار لطیف و سنجیده به آنها بگو.

اگه می خواهید بیشتر بدانید به ادامه مطلب بروید

 


موضوعات مرتبط: رمز موفقیت بزرگان

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه چهارم اسفند 1389 | 16:51 | نویسنده : نرگس |

 

نمونه چهارم:

                                            زیباترازآن٫شاهد رعنایی٫نیست

ابن بطوطه در سفرنامهٴ معروف خود می نویسد:در طول سفر خودگذرم به شهر ساوه

افتاد٫گروهی را دیدم که از نظر قیافه واطوار بر سایر مردم برتری دارند.سئوال

کردم:اینان کیانند؟

گفتند:مریدان و شاگردان شیخ جمال.

پرسیدم:شیخ جمال کیست؟

گفتند:مدرّسی بود عالم و شخصیّتی بود با کمال٫که در عین داشتن زیبایی باطن٫از

جمال ظاهر نیز برخوردار بود٫و به همین خاطر به او شیخ جمال می گفتند.از منزل تا

مدرسه ای که درس می داد مقداری راه بود٫و او هر روز آن راه را طی می کرد.زنی

شوهردار او را دید و عاشق او شد٫اندکی حوصله کرد تا شوهرش به سفر رود.می

دانست که شیخ جمال با قدرت و قوّت ایمانی که دارد به دام نمی افتد٫نقشه ای

خائنانه طرح کرد٫پیرزنی را دید٫پولی در اختیار او گذاشت به او گفت درب خانه من

 بایست٫چون شیخ به اینجا رسید٫به او بگو:جوانی دارم مدّتهاست به سفر رفته٫نامه

ای از او برای من رسیده این نامه را برای من بخوان.ولی سعی کن او را به دهلیز

خانه بیاوری.

نقشه عملی شد٫زمانی که شیخ وارد دهلیز شد٫زن جوان درب خانه را قفل کرد وبه

شیخ گفت:اگر در برابر من مقاومت کنی٫به بام رفته واهل محل را خبر می کنم که در

نبود شوهرم این مرد به من قصد خیانت دارد!

شیخ٫وقار خویش را حفظ کرد وبا زن به اطاق رفت.چون اورا به خود دلگرم نمود٫محلّ

 قضای حاجت رااز وی پرسید٫زن محلّ قضای حاجت را نشان داد٫شیخ به آنجا رفت٫با

قلم تراش خود موی سروصورت و ابروان خود را از بیخ و بن تراشید و شکل کریهی پیدا

 کرد.آنگاه از محل قضای حاجت بیرون آمد.زن با دیدن او سخت متنفّر شد٫قفل درب را

 گشود و وی را از خانه بیرون کرد.

داستان ورع و پاکدامنی او در میان مردم پیچید٫برای اتّصال به رشتهٴ هدایت٫به او

گرویدند و هم اکنون در این شهر به شاگردان و مریدان  شیخ جمال مشهورند.

خوشتر از کوی توام مسکن و ماٴوایی نیست

                                                          که به از کوی محبّت,به جهان جایی نیست

 شاهد دهر در آینهٴ ما زشت نماست

                                                         ورنه زیباتر از آن شاهد رعنایی نیست

آتش فتنه چنان آدم خاکی افروخت

                                                    که امیدی دگر امروز,به فردایی نیست

بس که شد گوهر جان در دل دریا پنهان

                                                   دامنی نیست که اشک,چو دریایی نیست

لاله زاری است جهان از دل ماتم زدگان

                                                  که به باغ دلشان,لالهٴ حمرایی نیست

   نمونه پنجم:

                                  بیا این بار تو خدا را امتحان کن

 

از مرحوم شیخ رجبعلی خیّاط نقل شده است;در ایّام جوانی دختری رعنا و زیبا

از بستگان,دلباختهٴ من شد و سرانجام در خانه ای خلوت مرا به دام انداخت.با خود

گفتم:رجبعلی!خدا می تواند تو را امتحان کند,بیا این بار تو خدا را امتحان کن!سپس به

 خداوند عرضه داشتم:

"خدایا!من این گناه را برای تو ترک می کنم,تو هم مرا برای خودت تربیت کن!"

آنگاه به سرعت از دام گناه می گریزد و بی درنگ دیدهٴ برزخی او روشن می شود,و

آنچه را که دیگران نمی دیدند و نمی شنیدند,می بیندو می شنود.

حجۃ الاسلام و المسلمین سیّد محّمد علی میلانی فرزند مرجع عالیقدر آیت الله

العظمی سیّد محّمد هادی میلانی می گوید:مرحوم شیخ رجبعلی خیاط که در اثر

کفّ نفس و ترک گناه,خداوند به او چشم بصیرت عنایت فرموده بود٫موفّق شد جمعی

از شیفتگان را در جهت اخلاص و عشق به خداوند تربیت نماید.

جناب شیخ٫چون به این مقام رسیده است وقتی از خانهٴ خود بیرون می آمد برخی

 اسرار برای او کشف می شد وصورت واقعی افراد را می دید از خود ایشان نقل شده

 است:

"روزی از چهار راه مولوی و از مسیر خیابان سیروس به چهار راه گلوبندک رفتم و

برگشتم فقط یک چهرهٴ آدم دیدم."


موضوعات مرتبط: رمز موفقیت بزرگان

تاريخ : پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 | 15:3 | نویسنده : نرگس |
 نمونه سوم:            

                                     دست بر آتش  

در روایتی امده است که امام ششم,علیه السلام,می فرماید:در زمانهای گذشته جوانی بود وارسته,از گناه پیراسته,به حسنات الهی آراسته.اهل محل خصوص جوانان معصیت کار را به طور دایم امر به معروف و نهی از منکر می کرد.بی ادبان و دریدگان,تحمل امر به معروف وی را نداشتند;نقشه ای خائنانه برای ضربه زدن به شخصیت او طرح کردند,وآن این بود که زن بدکارهٴ جوانی را دیدند و پولی در اختیارش گذاشتند و به او گفتند:به وقت تاریکی شب با اضطراب و ناراحتی در این خانه را بزن,چون در باز شد,بدون معطلی به درون خانه برو و بگو,زنی شوهر دارم عده ای از جوانان مرا دنبال کرده اند, به من پناه بده, چون به اطاق رفتی خود را به او عرضه کن, تا ما اهل محل را خبر کنیم به خانه او بیایند و ببینند که این عابد مقدس چون به خلوت می رود آن کار دیگر می کند!!

نقشه عملی شد.جوان عابد که در خلوت آن خانه, شبها را به عبادت مشغول می شد, زن را پذریفت.هوا سرد بود,جوان منقل آتش آورد,زن بی حیا از حجاب خارج شد,چشم جوان به جمالی به مثال حور افتاد,آتش شهوت شعله کشید ولی او برای خاطر خدا برای فرو نشاندن شعلهٴ خطرناک آتش غریزه,دو دست خود را روی آتش منقل گرفت بوی سوزش و سوختن و کباب شدن بلند شد.زن فریاد زد چه می کنی؟گفت:مزهٴ این آتش را در برابر خطر شهوت به خود می چشانم,تااز عذاب قیامت در امان باشم.زن با عجله از خانه خارج شد,در میان کوچه داد و فریاد کرد,قبل از اینکه جوانان بی تربیت,مردم را خبر کنند تا آبروی آن عبد حق را ببرند,زن,مردم را با فریاد خود جمع کرد و گفت:با عجله به خانه جوان عابد بروید که خود را سوزاند,مردم به خانه ریختند جوان را از کنار آتش کنار کشیدند.

چون سّر قضیّه و عّلت داستان فاش شد آبروی آن جوان بزرگوار و کریم در میان مردم دو چندان شد و از آن شب,احترام او در میان مردم شهر افزوده گشت.


موضوعات مرتبط: رمز موفقیت بزرگان

تاريخ : یکشنبه دهم بهمن 1389 | 14:53 | نویسنده : نرگس |
چند نمونه                                                     

اینک اشاره ای می کنیم به بزرگانی که راز و رمز موفقیت آنان مبارزه با هوای نفس و ورع و پاکدامنی بوده است.

 نمونه اول:

                                                   من حاضرم......

 

میرزای شیرازی,رحمه الله علیه,مرجع بزرگ شیعه که فتوای حرمت تنباکو را صادر کرد و مبارزه ای طولانی علیه استبداد آن زمان انجام داد,در اواخر عمر شریف خود به جز عده ای معدود,کسان دیگر را به حضور نمی پذیرفت.روزی پیرمردی با سرو وضع بسیار ساده به خانهٴ میرزا آمد و از خادم تقاضای ملاقات با میرزا را کرد.

خادم گفت:ای شیخ,مگرنمی دانی میرزا ضعیف و رنجور شده و کسی را نمی پذیرد.

آن شیخ به خادم گفت:شما فقط به میرزا بگویید فلانی آمده است.این خبر وقتی به میرزا رسید,میرزا با شوق فراوان گفت:به ایشان بگویید داخل شود.چند نفری هم نزد میرزا بودند.وقتی پیرمرد وارد شد,ناگهان میرزا از جای خود برخاست و به استقبالش رفت و اورا در آغوش گرفت و در کنارخود جای داد و فوق العاده به او احترام کرد.افراد از برخورد میرزا با آن شخص تعجب کردند,بعد از مدتی ملاقات و گفت وگو پیرمرد رفت.

بعد ازرفتن آن شخص,افراد از میرزا سئوال کردند علت این همه احترام چه بود؟میرزا گفت:این پیرمرد هم بحث من بود و درسها را با هم مباحثه می کردیم و از ابتدا با هم بودیم.روزی این شخص برای انجام کاری به مسافرت رفت.در بین راه برای خواندن نماز و کمی استراحت وارد آبادی ای می شود.در این توقف کوتاه مشاهده می کند مردم آنجا کسی را برای جواب دادن به مسایل شرعی ندارند و در مورد حلال و حرام و مسایل اعتقادی چیزی نمی دانند.ایشان تصمیم میگیرد در آن آبادی بماند وبه مشکلات مردم رسیدگی کند.اوبااین کار,روی هوای نفس خود پا می گذارد و به خواسته های نفسانی و حب جاه و مقام,اعتنایی نمی کند.ومدت طولانی است که در آن آبادی مشغول نشرحقایق اسلام است.واینک دوران اخر زندگی را طی می کند.من میرزا حاضرم تمام خدمات و اعمال خودرابا خدماتی که آن شیخ در آبادی برای هدایت مردم انجام داده است,معاوضه کنم.

نمونه دوم:

                                                        ..... من آرزوی تو کردم

یکی از بزرگان معاصر می نویسد:

ایامی که در قم تحصیل می کردم,در مسجدی برای نماز,حاضرمی شدم که امام جماعت مسجد از مدرسین برگ و ازمجتهدین عالی مقام و صاحب صدوچند جلد تالیف علمی بود,وزهد,ورع,پارسایی و فرار از ریاست و هوا از وجود او می بارید,وجز اهل علم اورا نمی شناختند.

به تدریج با او آشنا شدم و پاره ای از مشکلات روحی ام رابااو در میان گذاشتم تا اینکه روزی از سوال کردم:این همه دانش وافر را چگونه و در چند سال آموختیدواین همه توفیق تالیف راازکجا یافتید؟!

فرمود:در شهر خود که زمستانی کم نظیر دارد,در سن جوانی و در اوج شهوت,طلبه بودم.برف زیادی باریده بود,سرما کولاک می کرد,هوا تازه تاریک شده بود.زن جوانی درب حجره ام را زد,باز کردم.گفت:از قریهٴچند فرسخی برای خرید به شهر آمده ام,وقت گذشت,اگر بخواهم تنها برگردم خطر دچار شدن به گرگ و دیگر خطرها در پی دارم,امشب مرا بپذیر,پس از نماز صبح می روم.

راست می گفت,دلم به حالش سوخت.اورا بپذیرفتم,زیر کرسی نشست.وپس از مدتی خوابش برد,شیطان به سختی وسوسه ام کرد.ولی برای رضای خدا با عبایی پاره از حجره بیرون آمدم وبه مسجد مدرسه رفتم,سرما سنگ را متلاشی می کرد,تا صبح در مسجد  به سر بردم.از شدت برف وکولاک و سرما خوابم نبرد,اذان صبح را گفتند,نماز خواندم,در حالی که چند بار هیولای مرگ را بالای سرم دیده بودم به حجره رفتم,زن بیدار شده بود,از من تشکر کرد و رفت.

از آن روز به بعد,عقلی دیگر و نفس و روحی دیگر پیدا کردم,علوم را به سرعت درس می گرفتم,به سرعت می فهمیدم و به سرعت ترقی می کردم,و از لطف خداوند این همه تالیف به یادگار گذاشتم؟!

 

به کعبه رفتم وز آنجاهوای کوی تو کردم

                                                       جمال کعبه تماشا به یاد روی تو کردم

شعار کعبه چودیدم سیاه,دست تمنا

                                                      دراز جانب شعر سیاه موی تو کردم

چو حلقه در کعبه به صدنیاز گرفتم

                                                     دعای حلقهٴ گیسوی مشکبوی تو کردم

نهاده خلق حرم,سوی کعبه روی عبادت

                                                    من از میان همه,روی دل به سوی تو کردم

مرا به هیچ مقامی نبود غیر تو گامی

                                                    طواف و سعی که کردم,به جستجوی تو کردم

به موقف عرفات ایستاده خلق دعا خوان

                                                   من از دعا لب خود بسته گفتگوی تو کردم

فتاده اهل منی در پی منی و مقاصد

                                                   چو جامی از همه فارغ,من آرزوی تو کردم

 

 


موضوعات مرتبط: رمز موفقیت بزرگان

تاريخ : شنبه نهم بهمن 1389 | 12:24 | نویسنده : نرگس |
مبارزه با هوای نفس و بی اعتنایی به خواسته های نفسانی و ورع و پاکدامنی:

 

واقعیت تلخ و اسف باری که در جوامع بشری به اصطلاح متمدن امروز,مشاهده می شود گویای این حقیقت است که هرچه آشنایی انسان به جهان خارج بیشترشده,یگانگی او نیز از خویشتن افزایش یافته است,وهرچه قدرت و تسلط او بر جهان بیرون فرا گیرتر شده,ناتوانی او از مهاروکنترل خواسته های درونیش بیشتر شده است.به این ترتیب که می بینیم انسان امروز,می تواند کره رادر نورد,اما نمی تواند خویشن را بشناسد.قادر است ذشمنان بیرونی اش را قلع و قمع کند.اما اساسا از وجود دشمنی در درون خود(نفس)غافلل است.اسلام پیروانش را به حقیقت توجه می دهد که علاوه بر دشمنان بیرونی ,دشمنی نیز در درون دارند.ازاین رو مبارزه با نفس را نیز فرض و واجب نموده  است.پیامبر اسلام,صلی الله علیه وآله وسلم,زمانی که مسلمانان از جنگ با کافران و مشرکان باز می گشتند فرمود:

برای خواندن فرموده پیامبر اکرم به ادامه مطلب بروید


موضوعات مرتبط: رمز موفقیت بزرگان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هفتم بهمن 1389 | 16:15 | نویسنده : نرگس |
.: Weblog Themes By Theme98.com :.

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس